تبليغاتX
فسقلی بیا بخندیم.مریم جون!

میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت

تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت

میرسم از غربت چشمان باران خورده ام

کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت

بی پناهم خسته ام مولای من

کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت

کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت

در میان دفتر سرخ شهیدان دلت

باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت

 

ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان،

حضرت رضا-ع مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:31  توسط مریم | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:23  توسط مریم | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:41  توسط مریم | 

 کنجشکي به خدا گفت..... لانه کوچکي داشتم ...آرامگاه خستگيم بودسر پناه بي کسيم بود....

 طوفان تو آنرا از من گرفت....

اين لانه کوچک کجاي دنياي بزرگ تو را گرفته بو د ؟.......

خدا گفت .....

 ماري در راه لانه ات بود و تو در خواب بودي

 باد را گفتم لانه ات را واژگون کند و آنگاه تو پر کشيدي

چه بسيار بلاهايي که از تو به واسطه محبتم دور کردم

و تو ندانسته به دشمني من برخاستي؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:19  توسط مریم | 

 

با 3تا از بچه هامون بد كلاس رفتيم بيرون كه يه عروسك بگيريم .از اون روزايي بود كه من غير قابل كنترل شده بودم.مثل يه دختر بچه شيطون 5 ساله زبون نفهم شده بودم!

كلي پياده رفتيم تا به پاساژ رسيديم.همون اول پاساژ چشمم به پله برقي افتاد به بچه ها گفتم:واي پله برقي آخ جون!!!!! از اونجايي كه ظرافت دخترونه در من وجود من نداره( خيلي بلند حرف مي زنم توي اين بابلم كه با لهجه خودشون مي حرفم .برا مسخره بازي)بدو بدو رفتم سمت پله برقي ،رفتم بالا برا بچه ها دس تكون دادم كه ديدم 3 تا پسر با چشايه از حدقه در اومده داشتن نگام مي كردن مونده بودن من سالمم يا نه؟(اين فكر كردن نداشت).من تازه متوجه شدم بيرونيم خودمو جمع كردم.رسيديم به عروسك فروشي!!!!واي چقدر عروسك!!!!!!چقدر ذوق زده شدم! با حال تر از همه يه چندتا سوسك بود كه رو ميز بودن چقدر با نمك بودن ولي به قشنگي سوسكاي زنده نبودن تازه شاخكاشونم كوچيكتر بودن!ولي برا ترسوندن حال مي دن!! گفتم اين سوسك رو مي خوام قبلش با سوسماراي چندش آذر و مريمو ترسوندم!اونام سوسول ! ترسيدن،منم كلي خنديدم .بيچاره ديدن من زياد دارم مرض مي ريزم از مغازه رفتن بيرون.بيچاره پسره (فروشنده)تو دلش كلي بهم فحش داد بيشعور.البته حق ميدم بش .به سوسك كه گير دادم گفت خانوم وسايل اذيت كردن زياد دارم،بيارم براتون ؟ منم گفتم بياريد! پسره فهميده بود من مريضم!چقدر زرنگ بود! بد چنتا از وسايل لزج آورد كه فشار مي داديشون از شون كرم،مغز...مي زد بيرون!بد دادشون به من كه امتحان كنم.همين كه فشارش دادم تركيد!منم هول شدم دستم مي لرزيد با حالت ملتمسانه به پسره گفتم تركيد بخدا من آروم فشارش دادم فقط كم بود اشكم در بياد(از بچگي وقتي خراب كاري مي كردم بدجوري دست و پامو گم مي كردم الانم همونم) بيچاره پسره ديد من ترسيدم گفت اشكالي نداره خانوم اينا تستر بودن بد گرفت انداخت تو سطل آشغال و گفت پيش مياد ديگه.هر چيم اصرار كردم كه پولشو بدم قبول نكرد(منم خيلي خوشحال شدم) .ندا عروسك خريد پول سوسكم ازمون نگرفت گفت اشانتيون!واي نمي دونيد من چقدر خوشحال شدم.وقتي هم از مغازه رفتيم بيرون.پسره تو دلش خدا رو شكر كرد كه من شرمو كم كردم!طفلي!(من حرف دل مردمو مي تونم بخونم اين استعدادو فقط نخبه هايي مثل من دارن و تو نداري هاهاهاها)

ندا و آذر برگشتن خونه.من و همخونم رفتيم كه كتاب بگيريم هوام تاريك شده بود.با اين سوسكه 2تا بچه كوچولو رو ترسوندم !هي! نمي دونم چرا امروز همه منو با تعجي نگاه مي كنن انگار من يه تختم كمه!ايش! تخته خودشون كمه! به خيابون اصلي رسيديم ديگه بچه اي مشاهدي نكردم.در همين حال كه ميرفتيم يهو كنارم يه پرايد مشكي ديدم كه راننده دستشو گذاشته بود زير چونش تو يه عالم ديگه بود غرق مكاشفت بود من يه لحظه شيطون شدم سوسكو بردم جلو چشم پسره گفتم سوسك سوسك! ماشين پارك كرده بود.بدتازه فهميدم كه من برايه يه پسر ايجاد مزاحمت كردم.واااااااي.باز بيشعور شدم! دوباره سنگين و با وقار شدم يه راهم ادامه دادم انگار نه انگار كاري كردم اصلا برنگشتم كه ببنيم عكس العملش چيه نمي خواستم قيلفمو ببينه.كه مريم بهم گفت پسره با تعجب داشت نگات مي كرد آچرا اينطوري نگات ميكرد؟بد بهش گفتم چيكار كردم كلي هم خنديدم!مريم گفت ديونه اونا پسراي دانشگامون بودن!!!!!!!!!!!!!!!

من يه لحظه احساس كردم كه يكي روم يه پارچ آب يخ ريخت!واي چيكار كردم من؟؟؟!!!

به مريم ميگم اشكال نداره شب بود اونا كه قيافه منو نديدن فقط از پشت منو ديدن ديگو اين مانتو رو نمي پوشم منم خيلي سريع مرض ريختمو در رفتم.مريم چقدر شانس آورديم كه ماشينشون پارك بود ترافيكم هست نيمتونن يهمون برسن!5دقيقه بد ديدم يه ماشين هي بوق مي زنه ميگه :مانتو آبي!برگشتم ببنيم كيه؟ديدم همون پرايدست با 3تا از بچه هاي دانشگاه!!!خداي اطلسي ها عجب غلطي كردم بخير بگذرون !منم اصلا به روي مبارك نياوردم كه تازه من اذيتشون كردم اخم كردم و با مريم تند راه مي رفتيم اصلا نگاشونم نمي كرديم.اونم بد 10 دقيقه ديدن ما نمي ايستيم رفتن!!!!!

ديروزم با كلي استرس رفتم دانشگاه.خدا خدا مي كنم كه نبينمشون!!!!

به من ميگيد از خودم دفاع كنم؟

من چه دفايي دارم بكنم؟

من نه مهندسم!

نه دانشجو!

نه دختر!

من اشتباهي بودم...

من فقط جو گير شده بودم....

من فقط شيطون شده بودم...

مهندس مريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:17  توسط مریم | 

سوتي جديد!

با رويا از كوچه دانشگامون داشتيم مي رفتيم خونه.كه يه پيكان جوانان تو كوچه ديدم كه يه پسر بچه فسقلي پشت فرمون نشسته بود داشت برا خودش بازي مي كرد .كلي هم به ما فخر مي خروخت كه پياده داشتيم مي رفتيم .تو دلم گفتم دارم برات فسقلي!!!

به ماشين كه رسيديم من سرمو بردم كنار پنجره زبونمو در آوردم كه زبون درازي كنم به بچه.بد عكس العمل بچه رو ببينيم و بخنديم.كه چشمتون روز بد نبينه داشتم شكلك در مي آوردم كه يه دفه ديدم مامان بچه كنارش نشسته!یا فاطمه زهرااااااااا

من دهنم بسته شد زود در رفتم قيافم ديدن داشت.به جاي خنديدن به بچه با رويا كلي به خودمون خنديدم!

 

نتيجه اخلاقي:

شما دانشجوي اين مرز و بوميد كمي شخصيت داشته باشيد!

براي انجام عملات محيط رو كاملا بررسي كنيد تا شكست نخوريد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:21  توسط مریم | 
چرا یاهو من بالا نمی آد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:46  توسط مریم | 
 

سوتي دادم...

 واحد كناري مون دو تا از بچه هاي دانشگاه خودمونن.بيكار كه مي شيم ميريم پيششون اونا ميان پيشمون.با هم خونه اي نشسته بوديم كه آذز يه اس ام اس باحال داده بود بهم. كه كلي خنديدم برا همه هم تعريف كردم.تا همسايمون اومد خونمون من با ذوق گفتم: يه اس ام اس باحال بخونم .اونم گفت بخون.منم خوندم:

نغمه كودكان رشت

باز مامان با افاده

صبح زود آمده به خانه

شب نبوده پيش بابا

ظاهرا صد بار داده

كودكي 10ساله بودم

مادرم من را فرستاد

توي جنگل هاي گيلان

دنبال مرغانه بودم

چونكه برگشتم ز خانه

جند عمو در خانه ديدم

زشت وزيبا

چاق ولاغر

زير روي تخت مادر

باز باران....

داشتم اينو مي خوندم خودمم قاه قاه مي خنديدم .هي اين هم خونم ابرو مي نداخت بالا.لباشو گاز مي گرفت.منم مثل ... ادامه دادم تا تموم شد.آخرشم كلي هم خنديدم و گفتم با حال بود نه!

سرمو بالا كردم ببينم عكس العمل الهه چطوره!؟

ديدم اصلا نخنديد.بهش كارد مي زدي خونش در نمي يومد.منم بازم متوجه نشدم قضيه چيه گفتم چقدر بي احساسي ديگه برات اس ام اس نمي خونم.بد گفت كار دارم بايد برم خونه.حالش اصلا خوب نبود.وگرنه مي خنديد.همين كه رفت هم خونم عصباني شد عابرومو مثل ...برد كه چرا وقتي بهت اشاره ميدم خفه نمي شي؟مگه مامان الهه رشتي نيست!!!!!!!

خدا مرگم بده چقدر خنگم اصلا يادم نبود خيلي نارحت شدم.ولي بد دوباره خنديدم گفتم اشكالي نداره.بزرگ ميشه يادش ميره.هم خونم بيچاره از دستم دق مرگ نشه خيلي يه....هاهاهاهاهاه

پي نوشت:

1-قبل خوندن اس ام اس يا جك شجره نامه و اصالت طرف مقابل رو بپرسيد!

2-وقتي خودتون اس ام اس مي خونيد .خودتون نخندين

3-اين اس ام اس هاي طولاني رو نفرستيد.سال الگوي مصرفه!!!!!!    

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:52  توسط مریم | 
 
داشتم وبلاگ گردی می کردم اینو خوندم باحال بود شمام بخونین:
صاحب‌خانه در حال سفر، براي صرف غذا به يک رستوران بي‌نام و نشان در ناكجاآباد مي‌رود. رستوران چندان تميز به نظر نمي‌رسد اما با توجه به اينکه تا كيلومترها مسافت، گزينه ديگري وجود ندارد، ترجيح مي‌دهد در همان‌جا غذا صرف کند. البته محض محكم كاري دور و بر رستوران را نگاهي مي‌اندازد تا يك وقت با اعضاي مثله شده يك الاغ در اطراف آشپزخانه مواجه نشود... پس از صرف غذا و استفاده از سرويس بهداشتي و به عبارت بهتر «ضدبهداشتي»، مجددا به سفر خود ادامه مي‌دهد. چند ميکروب مختلف از فرصت استفاده كرده و وارد بدن او مي‌شوند اما با هوشياري سيستم دفاعي و مامورين گلبول‌هاي سفيد، بلافاصله دستگير مي‌شوند. طي بازجويي‌هاي انجام شده ميکروب‌ها به فعاليت‌ها و اهداف شوم‌شان اعتراف کرده و از نحوه ورود به بدن ميزبان‌ها میگویند... موارد زير بخشي از اعترافات متهمان است

گلبول سفيد: از خودت بگو و اينكه چه برنامه‌اي داشتي؟

ميکروب اول: من در خارج از کشور در يک دست‌شويي فرنگي مشغول تحصيل بودم. براي موضوع پايان نامه، قرار شد طي يك عمليات محرمانه به اينجا سفر كرده و خيلي‌ها را آلوده كنم.

گلبول سفيد:چگونه از مرز رد شدي؟

ميكروب اول:همه چيز حساب شده بود و قرار بود به اتفاق چند نفر ديگر با استفاده از هواپيماي اختصاصي مگس اير «ويز» از مرز رد شويم. به علت کنترل مرزها و تدابير شديد، برخي دوستانم گير افتادند اما من و چندنفر ديگر توانستيم از قرنطينه فرار کنيم. از آنجايي که برنامه‌مان به هم خورده بود مجبور شديم براي چند روز در يک محل نا مناسب کاملا بهداشتي و استريليزه قايم شويم كه همين امر موجب مسموميت شديد ما شد. بقيه دوستانم همان‌جا مردند و فقط من زنده ماندم. پس از چند روز گرسنگي و تشنگي، يک سوسک مهربان به دادم رسيد. با مقدار پولي که داشتم همان سوسک را براي تردد اجاره كردم. سوسک بيچاره از بس کار کرده بود به روغن‌سوزي افتاده بود و براي حرکت مجبور بود از مواد مخدر استفاده کند. به همين خاطر مدام در هر آبريزگاه نشئه مي‌کرد. همين امر سرعت حرکت ما را کند کرده بود. بالاخره با هر سختي و مشقتي که بود با سوسک به رستوران رسيديم. از آنجايي که وضعيت بهداشتي آنجا چندان رعايت نمي‌شد، محيط مناسب و دلپذيري براي ما به وجود آورده بود و براي چند روز حسابي خوش گذرانديم اما افسوس... هميشه به يادش خواهم بود.

گلبول سفيد:چرا؟ مگر عاقبت سوسک چه شد؟

ميکروب اول (بغض کرده و با چشماني اشکبار):يک روز در حالي که در جكوزي داشتيم آب‌ميوه(!) مي‌خورديم و خوش مي‌گذرانديم به من گفت سال‌هاست که عاشق خاله سوسکه است. من به او خنديدم و گفتم خاله سوسکه فقط يک قصه است اما او باور نکرد. مي‌گفت در آرزوي اين است که او را ببيند و نقاشي‌اش را بکشد. گفتم حالا چرا نقاشي؟... چون مواد استفاده کرده بود جواب بي ربطي به من داد و گفت فيلم تايتانيک چه‌قدر قشنگ بود! منظورش را نفهميدم اما او را متقاعد کردم که خاله سوسکه وجود خارجي ندارد. همان‌جا از شدت غصه دپرس شد. هرچه به او اصرار کردم که عاشق کس ديگري بشود، نپذيرفت و مي‌گفت دچار ياس فلسفي شده. مي‌گفت در تمام عمر آرزويش اين بوده که مانند فيلم تايتانيک، در يک غروب دل‌انگيز با خاله سوسکه روي لبه آفتابه بايستند و بال‌هاي خود را باز کنند! ....

بازجو:نگفتي عاقبتش چه شد؟

ميکروب اول:يک روز در حالي که مثل يک قهرمان روي لبه سنگ ايستاده بود، بال‌هاي خود را باز کرد و نگاهي به من انداخت. نگاه معناداري بود. گفت براي عوض شدن حال و هوايم هوس کرده‌ام بروم آن بالا قليان بکشم. احساس کردم قرص اکس زده چون هرچه اين طرف و آن طرف و بالا را نگاه کردم خبري از قليان نبود. بال‌هاي خود را باز کرد. گفتم کجا؟ گفت شايد جايي ديگر. اين را گفت و به سمتي پرواز کرد. ناگهان ترس تمام وجودم را گرفت. هرچه فرياد زدم نفهميد و همين که اشتباها به جاي قليان، يک پک عميق به اسپري سوسک کش زد، جابه‌جا مرد!

گلبول سفيد: صحبت ديگري نداري؟

ميكروب اول: در پايان از همه جوان‌ها مي‌خواهم كه هيچ‌وقت سراغ اينترنت نروند... همين را بايد مي‌گفتم؟!

گلبول سفيد:ميكروب بعدي!

ميكروب دوم: من با نامزدم براي ماه عسل رفته بوديم سطل آشغال. روزهاي قشنگي بود و هر چه مي‌خواستيم در دسترسمان بود. هر دو با هم آنجا كار مي‌كرديم. چند روزي به همين منوال گذشت تا اينكه در يك روز، سطل آشغال يا همان محل سكونت ما را براي تخليه و نظافت بردند. اوضاع نابه‌سامان شد و هر يك از ميكروب‌ها به سمتي مي‌دويدند. زندگي همه به هم ريخته بود و در آن شرايط قبل از اينكه توسط شوينده‌ها از بين برويم، در آخرين لحظه به نامزدم گفتم هر جور هست بايد فرار كنيم. براي اينكه زنده بمانيم، دويديم و بالاجبار از هم جدا افتاديم. من سوار يك موشك (موش كوچك) شدم و همسرم هم سوار یک تیکه زباله شد. با فشار آب از هم جدا شديم. من به سمت جوي آب رفتم اما خوشبختانه او عاقبت به خير شد و توانست به سمت محل دفن زباله‌ها برود. اميدوارم اگر زنده است و اين برنامه را مي‌بيند، بداند كه من با وفاداري كامل هميشه به يادش بوده‌ام و حتي پس از اينكه بعد از جدايي از او 9 بار ازدواج كردم اما مي‌خواهم بگويم او چيز ديگري بود!

گلبول سفيد:چگونه به رستوران رسيدي؟
ميكروب دوم:راستش من اصلا به رستوران نرسيدم و در جاي ديگري وارد بدن شدم... پس از جدايي از همسرم و طي كردن فراز و نشيب بسيار، به يك پمپ بنزين رسيدم. همان‌جا توقف كردم. در پمپ بنزين علاوه بر اشاعه بيماري در كار قاچاق سوخت هم بودم. در روزي كه صاحب‌خانه شما داشت بنزين مي‌زد به نازل چسبيده بودم و با تماس دست با آن، روي پوست مستقر شدم. البته پس از تماس دست با فرمان اتومبيل، چند تن ديگر از دوستانم را ديدم و در همان‌جا با وساطت يكي از دوستان، با دهمين همسرم ازدواج كردم. عروسي‌مان را روي بوق اتومبيل برگزار كرديم. يادش به‌خير، جشن باشكوهي بود و‌ بدون اينكه صاحب‌خانه علتش را بداند، اتومبيل مدام بوق مي‌زد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:35  توسط مریم | 
 

بعد از خوردن صبحانه سوار قاطرهايمان شديم و رهسپار شديم.براي رسيدان به مقصد از جاده كندوان استفاده نموديم ئلي جاده رو بسته بودن مجبور شديم از جاده ميان بر بريم.جاده خاكي بود ن پر از سنگ و كلوخ ولي ما به راهمان ادامه داديم در يك قسمت جاده نزديك بود قاطرمان چپ كنه و ما به دياره باقي بشتابيم ولي خدا رحم نمود خلاصه به تهران رسيديم.واي عجب جايي بود!پر ماشين .پر  خونه كبريتي بلند....فكر كنم چند ميلون برابر دهاتمونه

من فقط براي اين اومده بودم كه بيام ميدون آزادي عكس بگيرم ولي منو نبردن!

خيلي نارحت شدم دوست داشتم يه عكس بگيرم بيارم به دوستام نشون بدم بگم كه چقدر من با كلاسم،بد قاب كنم بزنم به ديوار پذيرايممون.ولي نشد.ولي از اونجايي كه من خيلي زرنگم يه عكس از ميدون آزادي داشتم با فتو شاپ درست كردم خيلي شيك شد!همه دوستام به من حسوديشون ميشه!!!!!

چه کارا که تو تهران نمی کنن؟؟

 

* تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد

 

* تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند

 

* تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند

 

* تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند

 

* در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آنها

 

* در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايی که ديده نمی شود هم نگاه می کنند

 

* همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند

 

* تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است

 

* مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند

 

* ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود

 

* و تهران تنها شهری است در دنيا که در شمال شهر،مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مریم از شهر ساحلی و زیبای نور هستم(استان مازندران)20سالمه و خوشحال می شم نظراتتونو بخونم.اگه کاری داشتید این آیدیمه
maryam_abi1368@yahoo.com

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که ترا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل توتنهاست بخند

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
ترفند های اینترنت
غیر ممکن کردن یافتن رمز عبور توسط برنامه های پسورد
نا نوشته ها
بر سنگ قبرم بنویسید...
سوتی
جملات حکیمانه
پیوندها
عشق و کامپیوتر
خلوت عشق
رهگذر خیال
ویلما
عشق
دلتنگ تو هستم...
ghab
yangom
asgheghane 23t daram
هری پاتر
شقایق جون
دخترانه
جک واس ام اس وآفلاین
شکم
سایت بید زرد
بازار دانلود
ترکم مکن
kevin_wood
هر کجا هستم باشم
عنوان مهم نیست
علی اکبر
جاوید
هک.ترفند.دانلود. آهنگ.عکس.طنز
گل ارکیده
عاشقانه-عكس-موبايل
جکستان
~هک~#~ویروس نویسی~#~بوت~#~تروجان~#~"
۩۩ مدل مو ۩۩
+دانلود+ترفند+موبایل+
فسقلی
هادی محمدی
دانلود جديدترين نرم افزار هاي موبايل و کامپيوتر+ترفند موبايل و کامپيوتر+قالب وبلاگ و جاوا
كوروش فيلم
سوتي بازار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM